;););)

خرید بک لینک
سلام.ظهر دل انگیز آفتابی دوستانم بخیر.
اوففف از هوای گرممممممممم کلافم با این هوا.ظهرا قشنگ درجه ی هوا به 51درجه هم رسیده.نمیشه حتی دقیقه ای کولرو خاموش کنیم.خدایا نمیشه به خورشید بگی حداقل یکم نورش رو کم کنه و کمتر مارو بسوزونه!!؟؟بعد دکتر شنبه به من میگفت ویتامینDبخور.بهش گقتم با این آفتابی که به ماها میخوره فک کنم تنها ویتامینی که بدنمون نیاز نداره همینه ولا بخدا با این تجویزاشون.
دوستان جمعه ظهر بنده ی حقیر داشتم دستمو میزاشتم تو دسته عزراییل د برو که رفتیم میخواست گولم بزنه ببرمت اونجا دور دور ولی نتونست:););)جریان از این قراره که دیگه من روزه نگرفتم از جمعه.بعد اینکه از بچگی من عادت دارم میدونم اشتباهه همه هم میگن ولی عادته دیگه،گیلاس و آلبالو و گوجه سبز رو با هستشون میخورم قشنگ قورتش میدم پایین همراه با میوه اش.یه حالی میده آی یه حالی میده.جمعه ظهر گیلاس های نوبرونه رو اوپن خیلی شیک داشتن بهم چشمک میزدن هی بهشون گفتم خجالت بکشن من خودتون ناموس ندارین که مزاحم زن مردم میشین ولی بی حیاتر از این حرفا بودن و منم با کمال شرمندگی گولشون رو خوردم:(:(و یکیشون انداختم با عجله در دهانه مبارک که یهو متوجه شدم ای داد بیداد هستش گیر کرده بر نای مبارک و قصد پایین رفتن نداره قشنگ کبود شده بودم و به زور نفس میکشیدم که میلاد به دادم رسیدم 5،6تا ضربه محکم زد پشت کمرم لامصب چقدر دستش سنگینه کمرم تا شب سرخ بود.مثله همیشه هول کرده بود البته بیچاره حق داشت چون دیگه داشتم اشهدمو میخوندم. رنگش مثله گچ سفید شده بود.همینکه هسته شوت شد پایین و رفت توی معده و تونستم صحبت کنم بهش گفتم چته بابا؟!؟چقدر سوسولی تو!!به زور حرف میزدم ولی باید حرف میزدم که فشارش نیفته از ترس.گفت:دیدی چی شده!!!خدا رحم کرد.خوبی الان؟؟میخوای بریم دکتر!؟بهش گفتم :ووو حالا مگه چیشده!!غش نکنی یوقت!!میخوای آب قند یا آب طلا بهت بدم بدجور ترسیدا!!!گفت:مسخره نکن ترس داره دیگه!!حالا چی خورده بودی؟!تصور کنین منو اون لحظه که مبخواستم بحث عوض بشه ولی نمیشد متاسفانه!!بعد هم خیلی بیخیال گفتم گیلاس!!عصبانی شد و گفت:حتما با هسته !!آره دیگه اینکه پرسیدن نداره!!چقدر بهت بگیم اینکار خطرناکه!گفتم:مگه بده اگه میمردم یا کارم به بیمارستان میکشید سال دیگه شک نکن یکی از سوژهای ماه عسل ما بودیم معروفم میشدیم روزنامها هم تیتر میزدن دختری جوان در اثر خفگی آن هم با هسته ی گیلاس چهره در نقاب خاک کشید و خانواده اش را تنها گذاشت.عینا همین جملهارو بهش گفتم و اون لحظه به لحظه عصبانی تر میشد و گفت:اصن خوشم نیومد از این حرفهای به اصطلاح بانمکت تمامشون کن .بعدهم به اصطلاح ناراحت شده باشه رفت از آشپزخونه بیرون.
حس میکردم واقعا گلوم زخم شده بس که سرفه کرده بودم و به قفسه ی سینم فشار اورده بودم و مزید بر تمام اینها سردرد وحشتناکی هم گرفتم.1هفست قرصایی که دکتر داده بهم برای سردردم تموم شده و نرفتم بخرم از وقتی هم اومدم اینجا هرچی به میلاد گفتم نرفت بخره و میگفت وابستشون شدی و اصلا این خوب نیست و من بدبخت با درد میسوختم و میساختم.
برای ناهار جمعه ظهر هم رفته بود جیگر خریده بود میخواست کباب کنه هرچی بهش گفتم:بابا مردم روزن مثله من و تو نیستن که زشته بوی کبابا بخوره بهشون درست نیست.بیخیال میگفت:مهم نیست زندگی هرکس به خودش مربوطه!بالاخره کاره خودشو کرد و رفت تو بالکن کباب کردن.یه بوییم پیچید.بعد هم بیخیال گفت :مهم نباشه این چیزا واست بیا بخور ضعیف شدی!!به زور لقمه میکرد هل میداد توی دهنم!!!!
واییی خدایا این بشر چرا اینقدر خونسرد و بیخیاله!!!!!!!؟؟!!؟!؟!!شنبه صبح هم همین حرکت رو جلو مردم انجام داد و دوتا لیوان آب اورد برای دوتامون که تشنه بودیم و خونسرد میگفت بخور عیب نداره!!!
شنبه صبح هم ساعت 11ونیم بهمون گفته بودن بیاین بیمارستان.دکتری که اینجا که معرفی شدیم از لحاظ رزومه ی کاری که خیلی خوبه و کلی دبدبه و کبکه داره ولی مطب نداره متاسفانه و مجبوریم کلی راه بکوبیم بریم بیمارستانی که خیلی از خونمون دوره.
شنبه صبح هم ساعت 8خرده ای بود فک کنم با یه کابوس وحشتناک از خواب پریدم.دلیل کابوس هم اینکه شبه قبلش حوصله نداشتم برم آشپزخونه و آب بیارم واسه خودم تصمیم گرفتم کلا بیخیال بشم قرصای امشب رو.دیگه هم نخوابیدم و یه نگاه به گوشیم انداختم دیدم بله همسرمحترم پیام دادن که:با ماشین نرفتم سرکاربیا دنبالم کارم خیلی طول کشید نتونستم بیام خونه و اونجا هم به بیمارستان نزدیکه و لطف کن فلان تیشرت رو بیار که هلاکم از گرما.
من خیلی کم پیش میاد پیامهای گوشیم رو چک کنم بس که الکی پیام میدن به آدم دیگه منم نخونده پاک میکنم حالا اگه من گوشی رو چک نمیکردم از کجا متوجه این موضوع میشدم دیگه الله علم.
آماده شدم و رفتم محل کارش و منتظر موندم تا پیرهنش رو عوض کنه که بریم به سمت بیمارستان.وایی با اینکه هم کولر ماشین روشن بود و هم اینکه بیمارستان کلی خنک بود ولی کلی اذیت شدیم هردوتامون.لامصب بیرون که میرفتی آفتاب تا مغز سرت نفوذ میکرد.1ساعت هم معطل شدیم تا نوبتمون شد.منم حوصلم سررفت بس که بیکار بودم دیگه نشستم به سلفی گرفتن از خودم،میلاد هم میگفت زشته جلو مردم.اصلا ضایع هم نبود عکس میگیرم چون همونطور که نشسته بودم عکس میگرفتم بدون هیچ حرکتی و اینکه صدای چیلیک عکس بیاد الکی میگفت واسه خودش.یکمم سربه سرش گذاشتم و خندیدیم باهم و بقوله خودش گولش زدم و یه4تایی هم سلفی2نفره گرفتیم.صبح داشتم چک میکردم گالری رو فک کنم بالای 20تا سلفی تکی اونجا گرفتم والا از بیکاری بهتر بود که.
دکتر هم که کلی حرف زد و گفت من چندین مرتبه با دقت هم به حرفای دکتر اونجات گوش دادم و هم اینکه پروندتو خوندم و اینکه از لابلای صحبتام بهم گفت خیلی ناامید هستی و از زندگیت لذت کافی رو نمیبری.یبار با من تنهایی صحبت کرد یبارم با میلاد یبارم با دوتامون.همون قرصا رو نوشت واسه ی دوماهم و برای لرزش دستامم گفت اینا عوارض همین قرصان باید عادت کنی بهشون تا موقعی که کم کم بخوای قطشون کنی ولی یه قرصی هست که میتونه لرزش دستت رو خفیف بکنه واست ولی نخوری بهتره چون ممکنه دریچه ی قلبت رو گشاد کنه واست.
قرصای سردردم هم دوباره نوشت و به میلاد گفت :مگه دکتری که نمیزاشتی بخوره!!تجویز دارویی هم نکن براش لطفا.برای کابوسهامم گفت وقتی قرصاتو یهو قطع میکنی و نمیخوریشون این چیزا پیش میاد واست بدترین شرایط هم داشتی بخورشون و اینکه دوباره تاکید کرد مثله بقیه دکترام که ناراحتی و استرس و عصبی شدن ممنوع و مثله سم واست میمونه.
وقتی هم اومدیم خونه میلادمیگرنش عود کرده بود و خودمم گرما زده شده بودم شدید و سرمم داشت منفجر میشد.هیچ کدوممون هم ناهار نخوردیم واز ساعت 3 خوابیدیم تا ساعت 7شب.شب هم که احیا دعوت بودم خونه ی خالم و تازه نذر کرده بودم کیک بپزم ببرم.چقدر خجسته دلم بخدا.ساعت8 تازه میلاد رفت خرید کرد و اورد واسم وسایل رو شامم گرفت از بیرون.منم ساعت 9تازه شروع کردم کیک پختن حالا احیا ساعت10نیم شروع میشد.دوتا کیک هم قصد پختن داشتم.یه کیک شکلاتی اول درست کردم که خیلی توپ شد و مشغول درست کردن کیک وانیلی شدم که دیگه میلاد هم رفت.حالا مگه کیک وانیلی میپخت!؟!ساعت 11ونیم شد دخترخالهام زنگ زدن که تو کجایی و عصبانی بودن از دستم!!منم گفتم هنوز کیک آماده نشده بخاطره همین مجبورم دیر بیام.ساعت 12شد کیکه هنوز نپخته بود دیگه یه ربع بعد رفتم دیدم پخته ولی از قالب خواستم درش بیارم خرد شد و به نظرم نرم بود اعصابم ریخت بهم این همه زحمت کشیدم آخرش چیشد!!یکی از کیکام خراب شد.لباس پوشیدم و زنگ زدم به پسرخاله که بیا دنبالم.خدمتتون عرض کنم من ساعت یه ربع به 1 با کیک شکلاتی دم در خونه ی خالم بودم البته با قیافه ی عصبانی که نتونن بهم غر بزنن.از موقعی هم که رسیدم فقط 10دقیقه نشستم و بقیه ی تایم رو کار کردم تلافی اونشبی که کار نکرده بودم رو دراوردن ازم.دستمم که با کیک بدجور سوخته بود.
ساعت 3 و ربع هم مجلس تمام شد و نخود نخود هرکه رود خانه خودبرای سحری هم قورمه سبزی دادن که دستشون دردنکنه خوب بودا ولی یکم آبش زیاد بود.طرفای 5ونیم هم دوباره پسرخاله منو رسوند خونه و درحال بیهوش شدن بودم که دیدم گوشیم زنگ میخوره میلاد بود کلیدش رو یادش رفته بود ببره گفته بود نخواب تا من بیام.من داغون بودم از خستگی هرلحظه چشام میرفت روهم بعد به من میگفت نخواب.خلاصه بیدار موندم تا ساعت7که تشریف اوردن.
دیشب هم خونه عمم افطاری دعوت بودیم.هرچی بهش گفتم بابا مادوتا که روزه نیستیم واسه چی افطاری دعوتمون میکنی دیگه!!گفت:الا و بلا باید بیاین من کاری ندارم به این حرفا!رفتیمم اونجا و بیچاره چقدر زحمت کشیده بود و دخترعمم گیر که تو شب اینجا بخواب.به زور خودمو از دستش نجات دادم البته ناراحتم شد که زیاد مهم نیست وقتی راحت نیستم الکی خودمو معذب کنم واسه چی!!؟؟
میلاد هم دیشب 11ونیم رفت سرکار هنوزم نیومده.امشب هم افطاری دعوت شدیم از طرف محل کارش.
چقدر شیفت شب بده.منم ترسو تمام چراغهای خونه رو روشن میکنم که یوقت یجایی تاریک نباشه.
خب مراقب خودتون باشید.
روزتون توام با هرآنچه در دل دارید.
روزمرگی های زندگی من...

ما را در سایت روزمرگی های زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: ) ) ) meaning, نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 20:29

صفحه بندی