سلام.صبح 4مین روز هفتتون بخیر و شادی.
از 1شنبه تا امروز حسابی سرم شلوغ بوددد.البته الانم کلی کار دارم چون میلاد قراره 4شنبه بیاد و من کلی خوشحالم به عبارتی رو ابرام.:)
1شنبه صبح که رفتم باشگاه و حسابی حال کردیم صبحش هم میلاد زنگ زد از خواب بیدارم کرد که خواب نمونم بس که صبحها با هزار ناز و ادا از خواب بیدار میشم دیگه میدونه ممکنه خواب بمونم و مامانمم بره سرکار.
این دفعه آهنگ تکون بده رو گذاشته بود و کلی فیض بردیم.تو کلاس هم مربیه میگفت اصن من و تو دوست جونت رو میبینم با لباساتون روحیه میگیرم.آخه ما لباس رنگ رنگی پوشیده بودم و بقیه تیره پوشیده بودن.
بعده کلاس هم که اومدم خونه مامانم اینا روزه قبلش رفته بودم اونجا.
دیگه 1شنبه من از شدت دلتنگی خوصله کسی رو نداشتم تا 4صبح فقط گریه کردم میلاد هم زنگ زد همون شب من فقط گریه میکردم و بهش میگفتم پاشو بیا فقط تو من دیگه نمیتونم این همه دوری رو تحمل کنم.اون بیچاره هم تا 4صبح با من حرف زد و حتی صبح ساعت 8هم زنگ زد که حالم رو بپرسه و قول بگیره دیگه گریه نکنم.منم دیگه خوابم نبرد سرمم به شدت درد گرفته بود بخاطره اینکه با صدای گوشی از خواب پریده بودم.
استادمم که میرم پیشش کار میکنم روزه قبلش 100تا تست فرستاده بود واسم که حلشون کنم و روزی که میرم با خودم ببرمشون.منم شبه قبلش 40تارو فقط حل کرده بودم حالم که گرفته شد دیگه نتونستم بقیه رو حل کنم.فرداش هم بقیشو با هزارتا بدبختی حل کردم و آمادشون کردم که ببرم با خودم.
ظهر هم یکم خوابیدم و یهو فکر کردم خواب موندم از خواب پریدم و سردردم بیشتر شد.دیگه آماده شدم و کولمو آماده کردم و وسایلمم ریختم تو کولم که دیگه برم از همون راه خونه خودمون.
زنگ زدم به آژانس و متاسفانه یه راننده ای هم واسم فرستاد که فوق العاده بیشعور بود.اینقدر نگام کرد که حد نداره دیگه من ناخوداگاه دستم میرفت سمت مقنعم هی میکشیدمش جلو.البته بعضیارو هرکاری کنی کرم دارن و درست بشو نیستن.
دیگه رسیدیم من فقط سریع از ماشین خودمو شوت کردم پایین.آدم معذب میشه وقتی یه نفر اینجوری کنارش باشه دیگه.
5دقیقه به 6من رسیدم اونجا.استادمم اونجا بود تا منو دید سلام نکرده گفت :امکان نداره تو یوقت دیربیای.بعد هم دیگه سلام و علیک کردیم و به مدیر اونجا منو معرفی کرد و قوانین رو بهم گفت که چکار کمم و نکنم!حالا قوانین چی بود؟!؟مانتو کوتاه نپوشی،آرایش زیاد نکنی،موهات خیلی بیرون نباشن.خب من هیجوقت آرایش ندارم واسه بیرون فقط در حد یه رژه ولی موهام و مانتوهامو باید یکاری کنم دیگه؛!!
بعد از این صحبتاهم استادم گفت یجای درس اضافه شده بیا بشین سرکلاس که یاد بگیری یه نیم ساعتی هم نشستم سرکلاس بعدش اومدم بیرون دیگه و منتظر شدم تا آنتراک بده بچها بیان بیرون.
حالا این استادم همیشه منو به اسم کوچیک صدا میزنه آقاهم هست فک کنم 30سالش هم باشه دیگه خب عادتشون دیگه من مشکلی ندارم واقعا.حالا دیروز هی میگفت خانم فلانی فامیلمو میگفت منم عادت نداشتم نمیدونستم با منه جوابشو نمیدادم.تا یجا با خودکار زد به دستم گفت باتواماا واسه چی جواب نمیدی!!!گفتم بهش خو تاحالااینطوری صدام نزده بودی من عادت ندارم واقعا.بعد میگه:اونموقع فرق داشت شاگردم بودی ولی الان جلو بچها درست نیست.یطور میگفت بچها حالا انگار 2سالشونه فوقش از من یه سال کوچیکترباشن.
تا خوده ساعت 10ربع یکی میرفت یکی میومد دهنم سرویس شد بس که فک زدم ولی خب دوست داشتم یجورایی لذت میبردم.
خواستم آژانس بگیرم استادم گفت نه نمیخواد خودم میرسونمت الان معلوم نیست کی میاد !!؟؟منم خب چون میلاد خوشس نمیاد برنامها نخواستم برم و هم اینکه خودمم خیلی معذب بودم حالا هرچی از من انکار از اون اصرار.یه اوضاعی بود.دیگه تا رفت کیفشو بیاره منم رنگ زدم به میلاد گفتم حالا بهش میگم زود بگو دیگه 3ساعت میگه کدوم استادت؟؟؟واسه چی ماشین نبردی!؟؟اصن رو اعصابم بود.تا بهش گفتم دیگه یطورایی به اجبار قبول کرد.
دستش هم دردنکنه والا لطف میکرد میخواست منو برسونه.تو راهم کلی سر به سرم گذاشت عادتشه چون موقعی که شاگردش بودم کلی شوخی میکرد باهام و سربه سر هم میزاشت.آرتین هم میشناختش از قبل دیگه بهش میگفت هربلایی خواستی سرش بیار اختیار تام داری فقط درسشو درست و حسابی بخونه.اینم از برادره ما.
دیگه تا رسیدیم خونه شد ساعت 11ونیم.کلی هم ازش تشکر کردم و گفتم شرمنده مزاحمتون شدم و از این صوبتا.
بعد هم میلاد زنگ زد که از این به بعد که هستم خودم میام دنبالت چون دیروقت خوشم نمیاد تنها بیای و با یکی دیگه بیای.خب من دقیقا متوجه شدم منظورش از یکی دیگه همین جناب استاده ولی به روی خودم نیوردم.
یکمم درباره ی اینکه حالا راضی بودی از اولین روزه کارت و از حرفا پرسید.منم به شدت خسته بودم و حال حرف زدن نداشتم خودش هم متوجه شد سریع قطع کرد.
سریع یه ساندویچ کالباس خوردم و دیدم غزل جون هم اس داده که بیداری دخترم!؟؟منم بهش زنگ زدم دیگه.
یکم حال و احوال کرد و گفت به میلاد گفتم جمعه ناهار و شام بیاین اونجا میلاد قبول نکرده گفته که نه میخوام شنبه حتی سرکارهم نرم و خونه بمونم.حالا اگه تو میتونی راضیش کن!!منم گفتم باشه ولی میدونم میلاد راضی نمیشه چون حتی از خودمم قول گرفته که جایی نریم و خونه بمونیم.ولی به غزل جون باشه من تلاشمو میکنم و خداحافظی کردیم.
دیشب داشتم فکر میکردم میلاد بیاد دیگه من نمیتونم فست فود بخورم از روزی که رفته یه وعده غذاییم همیشه فست فود بوده اصن نمیخوردم انگار یه چیزی ازم کم شده بود خب ذخیره میکردم واسه موقع هایی که میلاد میاد و فست فود خونم میاد پایین.
ساعت 12وربع هم خوابیدم.بس که خسته بودم دیگه.
امروز صبح هم ساعت 7ونیم میلاد زنگ زد میخواستم دوتامونو بچسبونم به دیوار.خوووو بگووو آخه پسرخوبببببب تو بیداری فک کن شاید من خواب باشممم!؟؟؟؟میگه یهو دلم واست تنگ شددد.آخههههه 7ونیم صبحح دلتنگی داری؟؟؟؟؟تووو من بدخواب میشم.الان من بدخواب شدم از همون موقع و دیگه خوابم نمیبره.
کلی هم کار دارم باید خونه رو گردگیری کنم و جارو کنم و ...ولی کی حال داره بلند بشه؟؟؟؟یکی بیاد منو بلند کنه!!!
میلاد گفتم 4شنبه میاد ولی نمیگه دقیق کی میاد هرچی بهش میگم بگو میگه اینطوری باحال تره که یهو منو ببینی.الان من با تکلیفم با خودم مشخص نیست که ناهار بپزم یا شام؟!!!بدم میاد از اینکارا.خب بگو قشنگ کی میای که من تکلیفمو بدونم.
خیلیییی ذوققققق دادم فردا میلاد میادددد خیلیییییییییییییییییییی،همش منتظرم فردا بشه که ببینمش.کاشکی زودتر فردا بشهههههه.
خب من برم یکم حداقل اتاق رو مرتب کنم البته اگه اراده کنم و از رو تخت بلند بشم.
مراقب خودتون و خوبیاتون باشین.
روزتون توام با سلامتی:):):):):););););)
روزمرگی های زندگی من...
ما را در سایت روزمرگی های زندگی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 20:29