دلتنگی دوباره

خرید بک لینک
سلام با کلی تاخیر در خدمتتون هستم.
این چندروز فوق العاده سرم شلوغ بود و کلی کار داشتم.البته فوق العاده خوش گذشت.به جرات میتونم بگم از روز 4شنبه تا 1شنبه بهترین روزای عمرم بود بس که بهم خوش گذشت و در آرامش بودم.
چهارشنبه که قرار بود میلاد بیاد ولی این بشر خوشمرگی بازیش گل کرده بود نمیگفت کی میام!!من بدبخت هم از صبح بیدار شدم قورمه سبزی پختن .هلاک بودم از خستگی و گرسنگی و بیخوابی.
طرفای ساعت 3ونیم اومد.در رو که باز کردم دلتنگی و بی قراری دوتامون از چشمامون معلوم بود.اومد تو روبوسی کردیم و همدیگه رو بغل کردیم و کلی ابراز عشق و محبت بهم دیگه کردیم و میلاد رفت حمام و منو غذارو گردم و آماده کردم و میز چیدم که ناهار بخوریم از شدت گرسنگی چشمام سیاهی میرفتن و سرم گیج میرفت.
بعد از ناهار هم دوتامون بیهوش شدیم البته خوردن دوغ هم مزید بر علت بیهوش شدنمون بود.
عصر هم کیک و نسکافه خوردیم و کلی حرف زدیم باهمدیگه.میلاد چاق شده بود یه 4کیلویی بقوله خودش اضافه وزن داره حسابی بهش ساخته بود هوای اردبیل تازه میگفت شبا شام هم نمیخوردم:):):)
5شنبه هم که از آتلیه زنگ زدن گفتن بیاین یه تیکه از فیلم رو ببینید و چندتاعکس هم مونده بگیرینشون که میلاد قبول نکرد بریم بیرون.
این چندروز که میلاد خونه بود نمیزاشت حتی غذا بپزم و ظرف بشورم شاید از 4شنبه تا 1شنبه من دوتالیوان بیشتر نشستم بقیه ظرفارو زحمتشو ماشین کشید.غذا هم که دسته کبابی و مامانه من و غزل جون دردنکنه.برای خودم پادشاهی کردم این چندرزوا.
جمعه هم دوباره زنگ زدن واسه فیلم دیگه به میلاد گفتم بیا بریم و هم اینکه چیزی تو خونه نداریم بریم خرید کنیم.
اول رفتیم اونجا یه چندتیکه از فیلم رو دیدم و عکسارو گرفتیم و بعد هم رفتیم یه هایپر مارکتی نزدیکه خونمون ما تاحالا هیچوقت ازش خرید نکرده بودیم گفتیم بریم اینجا این دفعه ببینیم چطوره!!دیگه از همونجا خرید کردیم و اتفاقا خیلی هم خوب بود و اومدیم خونه دیدیم داداشم و خانمش با دوتا قابلمه بزرگ دم دره واحدموننن تازه میخوان زنگ بزنن.
دیگه باهم رفتیم داخل و داداشم مسخرم میکرد میگفت غذا اوردیم واستون که یوقت آنیتا خسته نشه.انگار من اش گفتم واسمون غذا بیاره که اینطوری میگه منم یه اخم بهش کردم گفتم وای تو چقدر بامزه شدی نکنه تو آب نمک دیشب خوابیدی؟؟؟گفت:حرفم شوخی بود جدیدا بی جنبه بودن هم به بقیه ویژگیات اضافه شده!؟؟!منم دیگه چیزی نگفتم.
4تامون شامو باهم خوردیم ترانه هم گفت بقیه رو عکسارو بیار نشونم بده منم نشونش دادم و کلی تعریف کرد.
شنبه هم که غزل جون یه سر اومد خونمون با بابای میلاد.خواهر میلاد نیومد البته یکم دوتاشون تو قیافن واسه همدیگه نمیدونم چرا زیاد باهم حرف نمیزنن مسلما خواهرش هم نمیاد خونمون دیگه خب مهمم نیست واسم اعصابه خودمو واسه خاطره این چیزا خرد نمیکنم.دوتاشون بهتر میدونن چکار کنن.
بابای میلاد هم به میلاد گفت 2شنبه بیا باهم بریم شمال تا پنج شنبه عصر یا جمعه صبح واسه یه سری از کارام که تنها نباشم.اصن وقتی این حرف رو زد من انگار آب سرد ریختن روم خب آخه با خودتون بگین این زنه بدبختش بعد از 22روز چشمش به جمال پسرمون روشن شده دیگه بزاریم کنارش باشه.بعد هم باباش گفت :البته ببخشیو دخترم که میخوام میلاد رو با خودمم ببرما ولی حضورش لازمه خیلی.منم به زور یه لبخند زدم هر چی هم میلاد بهونه اورد فایده نداشت باباش گفت اگه لازم نبود نمیگفتم بیای باهام.
غزل مون هم گفت شرمنده عزیزم من خیلی گفتم فعلا وقتش نیست ولی مثله اینکه خیلی واجبه.خیلی تلاش کردم با بغض حرف نزم فقط گفتم اشکال ندارهفک میکنم میلاد 1ماه ماموریت بوده.
با محض اینکه رفتن من نشستم گریه کردن هرچی میلاد بغلم کرد و خواست آرومم کنه نتونست مرتب میگفت:به جون خودت دیدی که من بهونه اوردم و میخواستم نرم ولی دیدی نشد ببخش حالا و اینقدر گریه نکن.یه 1ساعتی گریه کردم و بعدش ام زیاد حالم خوب نبود خوابیدم.
1شنبه هم که تعطیل رسمی بود ولی این باشگاه کوفتی کلاس رو کنسل نکرد و با هزارتا غر میلاد رفتم کلاس.خودمم لازم بود برم از خونه بیرون و تو محیطی قرار بگیرم که شاید یکم روحیم عوض بشه.میلاد رسوندم کلاس و گقت خودم میام دنبالت نمیخواد با دوست جونت بیای منم گفتم باشه.8صبح اونم تعطیل رسمی من باشگاه بودم داشتم با من سوت بزن آرش تمرین میکردم با بقیه بچها.
بعد از کلاس هم که خسته و کوفته اومدم خونه رفتم حمام و یکم دراز کشیدم که ساعت 6 برم خونه ی خاله ی میلاد جشن نیمه شعبان.
شب هم خاله ی میلاد همه رو دعوت کرده بود شام اونجا.بخدا چه انرژی داره بعد از اون همه کار شام درست کرده بود.
قرار بود پسرخالهاش هم بیان خونه ما تند تند خونه رو مرتب کردم و واسشون یکم خوراکی آماده کردم.
یه تاپ و دامن مشکی هم پوشیدم البته تاپم از اینا بود که روش کت کوتاه میخورد و دامنمم کوتاه بود خیلی که میلاد گفت زیره دامنت یه چیزی بپوش حالا من هرچی میگم همه خانمن مردی نیست اونجا میگفت نه خوشم نمیاد منم زیره دامنم یه جوراب شلواری شیشه ای مشکی پوشیدم دامنمم یه زنجیره طلایی خوشگل داشت که باعث میشد لباسام از مشکی بودن دربیان.
بعد هم گفت شب همه میان اونجا تو میخوای با این دامن جلو همه باشی !؟گفتم نه وقتی اومدی یه شلوار لی واسم بیار بی زحمت.اوففف از دسته میلاد.
مامانمم اومد دنباله من و ترانه باهم رفتیم اونجا.
غزل جون هم به محض اینکه منو دید گفت دخترم چشم نخوری یوقت.گفتم غزل جون دوباره گقتین این حرف رو چشم کجا بود شماهم.
ولی خدایی اصن اعتماد به نفسم اونجا رفت بالا همه گفتن خیلی ناز شدی.ولی گفتن خیلی لاغر شدی و از بین رفتی:(:(:(:(:(:(:(:(:(راس میگن دیگه من شدم 41کیلو:(:(:(:(:(:(:(:(:(دارم آب میرم دیگه.
جشنشون هم که فوق العاده بود منم خانم وار نشسته بودم.جاتون خالی آش هم خوردم .
بعد از اینکه جشنشون تمام شد آهنگ گذاشتن اکثریت اومدن وسط برقصن که من اصلا از جام تکون نخوردم و فقط بلند شدم کمک خاله کردم آخه خیلی زحمت کشیده بود و کار داشت.اییشششش عمه و دخترعمه میلاد هم بودن.
عمه ی میلاد هم گفت 2سال دیگه بخوای بچه بیاری باید خودتو تقویت کنی چون فوق العاده ضعیفی.منم گفتم:کی گفته 2سال دیگه میخوام بچه بیارم!؟!با لبخند باهاش حرف میزدم.از اونور دخترش گفت:واااا خب مگه میخوای چندسال دیگه بچه بیاری؟!؟منم گفتم در این مورد فقط خودم و میلاد تصمیم میگیریم و صحبت میکنیم باهم که تا حالاهم صحبتی نداشتیم در این مورد.دیگه دوتاشون حرفی نزدن.
دیگه خانواده ی پدری میلاد رفتن و بقیه دوست و آشناهاشون رفتن فقط خودیا موندن.طرفای ساعت 9هم آقایون اومدن و شام خوردیم و اومدیم خونه.
آخر شب هم دخترعموم با پسرعمم که زن و شوهرن اومدن خونمون و تا ساعت 2 بودن.
استادمم پیام داد کلاس افتاده 3شنبه فردا نمیخواد بیای 3شنبه بیا.
2شنبه شب هم میلاد میلاد رفت من موندم دوباره با دنیا دلتنگی.
دیروز هم که خوابم برد دیر رسیدم سرکار یعنی ساعت 6باید اونجا میبودم من ساعت 5وربع تازه از خواب بیدار شدم فقط زنگ زدم بهش گفتم شرمنده من دیر میرسم که گفت عیب نداره.همون موقع هم آرتین اومد پیشم دیگه گفت بیا خودم میرسونمت خانم بی جنبه.دستش درد نکنه رسوندم و پریدم گونشو محکم بوسیدم رفتم داخل که خانمی که مسئول اونجا بیشعور گفت مچ پات معلومه و شلوارت کوتاست من خودم ناراحت بودم این ببشعورم بیشتر ناراحتم کرد دیگه گفت نپوشش.من اصلا نفهمیدم چطور آماده شدم فقط لباس پوشیدم اومدم اینم که اینطور گفت.
این دفعه زودتر کلاس تعطیل شد و منم زودتر اومدم خونه.
عصر هم قراره غزل جون بیاد پیشم بهش گفتم شام هم بمونه.حالا میخوام واسه شام اسنک درست کنم با سالاد سزار دختر دایی میلاد اونروز جشن یادم داد.
خب اینم از اتفاقات این چندروز.
مراقب خودتون و خوبیاتون باشین.
روزتون توام با کنار مادرشوهرتون بودن
روزمرگی های زندگی من...

ما را در سایت روزمرگی های زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: دوباره دلتنگی,دوباره دلتنگی طاهری,دوباره دلتنگی دوباره حسرت,دوباره دلتنگی مطیعی,دوباره دلتنگی حسین طاهری,دوباره دلتنگی دوباره آه,حمیدرضاغفاری دوباره دلتنگی,متن دوباره دلتنگی دوباره حسرت,نوحه دوباره دلتنگی امیر عباسی,متن دوباره دلتنگی, نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 20:29

صفحه بندی