بامداد نوشت

خرید بک لینک
سلام.
صبح کلاسمو نمیرم متاسفانه حالم خوب نیست زیاد الانم به زور تایپ میکنم.
4شنبه که غزل جون اومد پیشم و من اسنک درست کردم با سلاد سزار که بسی هردوش خوشمزه شد.یکمم صحبت کردیم و عکسای جدیدی رو که گرفته بودم نشونش دادم و زود هم رفت که دلم نمیخواست بره و هرچی اصرار کردم فایده نداشت.
با میلاد هم که 4شنبه صبح یه بگو و مگو داشتیم که البته از حق نگذریم تقصیره خودم بود زنگ نزده بود بهم تا 12شب منم تازه خوابیده بودم و بیدارم کرد بعدش هم دعوامون شد منم یه حرفی بهش زدم که دور از انصاف بود و اونم به دل گرفت و گفت به شعورم و شخصیتم توهین کردی که الکی دیگه شلوغش کرد بعد هم من هرچی بعدش عذرخواهی کردم فایده نداشت که آخرش به خودم گفتم به جهنم چقدر حرص بخورم
.
5شنبه عصر هم که قرار بود خانواده ی خودم با خانواده ی میلاد برن ویلای شوهرخالش یه شهری البته خانواده ی خودم رو میگم منظورم خانواده ی بابامه.مامانم که ماموریت بود بابامم سرکار بود اونا نرفتن باهاشون.به منم اصرار پشت اصرار بیا بریم که منم تو رودروایستی قرار گرفتم گفتم باشه حالا زنگ میزنم میلاد اون میگه نه من نیستم واسه چی بری در ضمن من جمعه صبح میام.منم میدونستم اینا بهانست همش ولی گفتم باشه.
به غزل جون گفتم اونم دیدم اومد خونه 5شنبه صبح پیشم گفت منکه میدونم میلاد نزاشته و از این حرفا هرچی من مسگم نه میلاد میاد جمعه صبح من بخاطره همین نمیام فایده نداشت میگفت:ما جمعه نهایت تا 12ظهر اینجاییم تونمیخوای به من بگی!!خلاصه زنگ زد میلاد و بهش گفت:تو داری خیلی پرو میشی دیگه و پاتو از گلیمت فراتر میزاری حده خودتو بدون شوهر کرده آنیتا زندانی نشده که تو خونه تو من میبرمش تو هم جرات نداری حرف بزنی یا مخالف کنی تو هرماه این شهر اون شهری حالا بخاطره کار هم بری ولی بازم حال و هوایی عوض میکنی ولی این دختر تو خونه دلش پوسید تو نمیفهمی این چیزارو و از این حرفا.من دهنم باز مونده بود واقعا تصور نمیکردم غزل جون بخاطره من یه روز با میلاد پسره عزیز دردونش دعوا کنه.بعد هم گفت وسایلتو جمع کن عصری میام اینجا دوتایی باهم میریم با ماشین تو دخترمم میفرستمش تو راه با خواهرم میخوام دوتایی باهم خوش بگذرونیم.منم گفتم باشه.ولی خداشاهده دلم با این سفر نبود اوضاع خوبی نداشتم چه جسمی چه روحی.
منم تند تند وسایلو جمع کردم و عصری حرکت کردیم.از خانواده ی من یکی عمهام با شوهرش و دخترش و عموم و زن عموم دخترعموم با شوهرش(پسرعمم)از خانواده ی میلاد هم داییش با زن و بچش و خالش و پسراش و شوهرش.
ولی واقعا بهم خوش نگذشت.آدمی نیستم که بخوام جایی برم حتی اعصبامم خرد باشه ولی به خودم زهرش کنم ولی این دفعه واقعا بهم خوش نگذشت.از یکی از دوستامم ناراحت بودم یه حرفی بهم زد فوق العاده عصبیم کرده بود خب من جوابشو ندادم همون لحظه ولی بعدا قشنگ جوابشو دادم فک نمیکردم این دوستم یه روزی اینطوری بهم چیزی بگه اونم بیخودی.یه عادتی خوبی پیدا کردم سال جدید اینکه همون موقع هرچیزی که به ذهنم برسه موقع عصبانیت به طرفم نمیگم میزارم آروم که شدم جوابشو میدم.هیچوقت تو زندگی سعی کنیم کسی رو قضاوت نکنیم این بدترین چیزه واسه آدما.تنها کسی که میتونه قضاوت کنه خداست اون بهترین مقضی. ولی حداقلش یه شناختی پیدا میکنم بهتر از آدمای اطرافم.خیلی کسی رو دست بالا نگیرم ببرمش تو آسمون دوست خوبه ولی دوستی خوبه که الکی یه چیزی نگه و قضاوتت نکنه.بعضی آدما کاری میکنن که آدم توبه ی خوبی کردن میکنه اینکارو نکنیم بخدا دله طرفه مقابلتون از سنگ نیست که هیچیش نشه.هییی بگذریم.
میلاد هم که زنگ زد قشنگ اعصابمو قهوه ای کرد دیگه بدونین چی میشه.
همه هم حیاط بودن فقط من داخل بودم به حدی حالم بد شد و نفسم گرفت که فقط خدایا خودت کمکم کن که من بتونم فقط برم بیرون.با دستم مرتب قفسه سینمو ماساژ میدادم و تند تند نفس میکشیدم ولی امان از وقتی که نتونی کار کنی.حس بلند شدن هم نداشتم فقط نشستم نزدیک دم در ورودی و مرتب قفسه سینمو ماساژ میدادم و دم و بازدم انجام میدادم.بعد از 15دقیقه فک کنم تونستم دیگه راه برم و رفتم بیرون.اصلا هم به روی خووم چیزی نیوردم ولی داشتم خفه میشدم و سرم منفجر میشد همه هم میگفتن بابا بیا پیشمون بشین تو نباشی فایده نداره.نمیدونستن دلم داره آتیش میگیره از درد و از غصه و حالمم دوباره بد شده فقط یه لبخند کوچیک میزدم.
بعد آخرشب دوباره میلاد زنگ شروع کرد تو چرا رفتی من راضی نبودم نمیتونستم به مامانم بگم نمیخوام نری گفت و گفت و گفت حاله منو بدتر کرد منم تنها داخل بودم شروع کردم گریه کردن و اشک ریختن دیگه همه اومدن داخل واسه خوابیدن.غزل جون هم دستمو گرفت گفت:بیا کارت دارم.دیگه پرسید چته و چرا گرفته ای!؟!منم گفتم چیزی نیست فقط یکم سرم درد میکنه اونم دیگه دنبالشو نگرفت.
اضافه برتمام اعصاب خردیام دلتنگ مامانم بودیم شدیددددددد دلم براش پرمیکشید فقط میخواستم جمعه بشه که برگرده از ماموریت برم پیشش.یعنی همکن شب به خودم گفتم جمعه اومد شب میری پیشش تو جیگرش میخوابی نگین لوسی که نمیدونین چطوری بودم!!!
فردا هم بعد از صبحانه حرکت کردیم منم حالم بد بود فقط تند میومدم که برسم بماند که پسرعمم کلی دعوام کرد و گفت بیشعور آروم برو مگه میخوای به کجا برسی!!
غزل جون رو که رسوندم خونه خودمم اومدم خونه طرفای 12ونیم بود.میلاد زودتر از من رسیده بود همین در رو باز کرد من فقط میخواستم از شدت حالت تهوع بپرم دستشویی ولی گفتم نه بزار اول سلام کنم بعد برم میلاد توپش پره.سلام کردیم اینا میلاد شروع کرد تو چرا یفت بازه!؟؟دکمهای مانتوتت بازن!؟!دکمهای مانتوم رو نبسته بودم و بلوزی هم که زیره مانتوم بود یقش باز بود و یقه ی مانتوهم یقش باز بود خیلی ولی شالم روش بود چیزی معلوم نبود.اونم شروع کرد داد و بیداد کردن میخواست تلافی کنه ولی نمیدونست من جونم داره در میاد.
فقط دوییدم تو دستشویی گلاب به روی همتون هرچی نخورده بودم اوردم بالا.فقط از دستشویی اومدم بیرون نشستم تو راهرو.اومد گفت:چته!؟!فقط با دست اشاره کردم بره جون حرف زدن نداشتم اونم عصبانی شد بازومو محکم فشار داد گفت:بهت میگم چته!؟؟درست جواب بده!!فقط دستمو گرفتم به دیوار بلند شدم رفتم یکم دراز کشیدم گفتم بزار داد و بیدادش رو ادامه بده واسه خودش ولی منم اشک میریختم و بعضی جاها منم جوابش رو میدادم که حقش بود.من عذرخواهیمو کرده بودم اون الکی شلوغش کرد.
با اون حالم ناهار درست کردم که خودم نخوردم اصلا.شام هم درست کردم گفت:من کتلت نمیخورم نمیبینی چاق شدم واسه چی درست کردی؟!خب بگو مگه نمیبینی من به زور در و دیوار میایستم حداقل ارزش قائل بشو!منم گفتم نخور رستوران سره خیابون هست برو اونجا عزیزم.یکم خورد ولی از اول تا آخرش با اخم نگام میکرد.ساعت 9ونیم هم گفتم من دلم طاقت نمیاره باید برم پیشه مامانم باز شروع کرد کجا میری من تازه اومدم!!گفتم بمونم پیشه تو که داد و بیداد کنی حداقل برم اونجا بهتره و دارم به این نتجیه میرسم مریضی این مدتم فقط بخاطره اخلاق و رفتاره توئه نه کس دیگه اینو که گفتم انگار آتیشش زدن دور از جونش یطوری اومد دوباره بازومو گرفت که هنوز جاش مونده و داد میکشیاااا من فقط چشامو از ترس بستم و آروم بهش گفتم لطف کن فقط برسونم چون نمیتونم رانندگی کنم.
دیگه رفتم خونه مامانم فقط به زور خودمو رسوندم در واحدشون تا در رو مامانم باز کردم پریدم شب هم جفته همدیگه خوابیدم.سرمم به شدت داشت منفجر میشد با شال فقط سرمو بسته بودم و قرص خوردم و بیهوش شدم.
صبح هم مامانم نرفت سرکار تهدیدم کرد همون موقع که دکتر بهت گفت باید بری پیشه روانشناس یا روانپزشک باید میرفتی تقصیره ماها بود که حرفتو گوش دادیم حالا باید بریم وای به حالت اگه نیای.ساعت 1 ظهر هم رفتیم یه سرم زدم با آمپول و بعدش هم به اصرار مامانم و آرتین رفتیم پیشه آرتین واسه مشاوره.در صورتی که من ناراضی بودم.
پست خیلی طولانی شد بقیه اتفاقات رو یه پست جداگانه مینوسم واسش چون خیلی طولانین و هم اینکه دیگه توان ندارم و حالمم خوب نیست..در حال حاضر من خونه مامانمم نه بخاطره قهر.دلم حسابی پیشه مامانمه نمیدونم چرا!!فردا میرم خونمون دیگه.
مدیریت وبلاگم اشکال پیدا کرده انگار. یا باز نمیشه واسم یا پیاما نمیان واسم دوباره اینطوری شده.حس و حالمو میگیره وقتی اینطوری میکنه.
بامدادتون بخیر.خدافس
روزمرگی های زندگی من...

ما را در سایت روزمرگی های زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: بامداد, نوشته,نوشتن با مداد در فضا, نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 20:29

صفحه بندی